
    <rss version="2.0">
      <channel>
        <title>.: Within itSeLF :.</title>
        <link>http://www.within-itself.com/</link>
        <description>
          Syndication feed for Within itSeLF
        </description>
  
        <item>
          <title>Monday, August 25, 2008</title>
          <body>
             خواب زمستانیِ ما هم که صد سال طول میکشد...&lt;br /&gt;حالا بعد از صد سال... چشمهایمان را میمالیم و خمیازه میکشیم و همچین کش و  قوس می آییم و نعره میزنیم که همه ی غار داغان میشود و دستِ آخر هم میگوییم فاک! بیدار شدن به این بی موقعگی؟! -&lt;br /&gt;
          </body>
          <link>
             http://www.within-itself.com/?id=440
          </link>
          <date>
             Monday, August 25, 2008
           </date>
           <user>
             rahila           
           </user>
        </item>
  
        <item>
          <title>Wednesday, August 13, 2008</title>
          <body>
             یه آدمی هست؛ بدون بو. بدون رنگ. بدون مزه.&lt;br /&gt;بدون مزرعه و گاو و مترسک و گندمزار حتی.&lt;br /&gt;یه آدمی هست که تن-ها-ست.&lt;br /&gt;هم راضیه هم ناراضی. &lt;br /&gt;نه اراده ی قوی داره نه پشت کار عالی.&lt;br /&gt;آدم خوبیه ولی؛ خپل ِ خنگِ کودنِ نفهم.&lt;br /&gt;میشناسمش؛&lt;br /&gt;از وقتی کلاهشو باد برد... &lt;br /&gt;از وقتی دیگه ویسکی نخورد...&lt;br /&gt;از وقتی دیگه سبد نبافت...&lt;br /&gt;از خیلی وقت پیشا - - | &lt;br /&gt;آدم خوبی بود ولی ^
          </body>
          <link>
             http://www.within-itself.com/?id=439
          </link>
          <date>
             Wednesday, August 13, 2008
           </date>
           <user>
             rahila           
           </user>
        </item>
  
        <item>
          <title>Disorder  </title>
          <body>
             امروز. گرم. حسادت به زندگي كساني كه هنگام مواجهه با ناخشنودي از كسي[من]- به راحتي كنارش[كنارم] ميگذارند. &lt;br /&gt;كودكي ام؛ كه عواقب عظيم اش را در جواني، به كَرات - وحشتناك - ارام - صميمي - ديده ام.&lt;br /&gt;جواني ام؛ كه عواقب عظيم اش  را در ميانسالي، بطور قطع، به كَرات - دلخراش - ارام - صميمي - خواهم [ خواهيد] ديد.&lt;br /&gt;گير كردن در مخمصه اي به نام: تمام شدن[هدر شدن] انرژي و بازيافت غير ممكن ان. &lt;br /&gt;فلاكت. تخيل نامتناهي بي هيچ چيز مفيدي. &lt;br /&gt;كتفم درد ميكند. علتش؛ smash هاي بي فايده.&lt;br /&gt;زندگي ام درد ميكند. علتش؛ شيوه ي زندگي خنده اورم  -|
          </body>
          <link>
             http://www.within-itself.com/?id=438
          </link>
          <date>
             Wednesday, July 30, 2008
           </date>
           <user>
             Rahila           
           </user>
        </item>
  
        <item>
          <title>Friday, July 11, 2008</title>
          <body>
             قلبم داره جر میخوره ! چقدر جالبه آدم یه چیزایی رو حس میکنه که تاحالا نکرده !؟
          </body>
          <link>
             http://www.within-itself.com/?id=437
          </link>
          <date>
             Friday, July 11, 2008
           </date>
           <user>
             amir           
           </user>
        </item>
  
        <item>
          <title>Monday, June 30, 2008</title>
          <body>
             يه نفري تو يه دنياي خيلي متلاشي، با گنگ ترين نگاه دنيا، تو يه جعبه ي در بسته زندگي ميكنه. هر از گاهي سرفه هاي شديدي ميكنه كه خلط و خون از گلوش ميپاشه بيرون؛ با پشت دست دهنشو پاك ميكنه و به فكر فرو ميره. اون اصولاً هميشه در حال فكر كردنه بدون اينكه چيزي براي فكر كردن وجود داشته باشه. اون يه پيشوني هم داره كه گاهي با دست ميكوبه روش. هميشه ي خدا از همه اجازه ميخواد كه فقط بره بخوابه. بعضي وقتا كه از پنجره ي اتاقش[سوراخ جعبه ش] بيرونو نگاه ميكنه كه زندگي جريان داره، خنده ش ميگيره؛ چون اون معتقده كه هيچ اعتقادي به زندگي كردن و مردن نداره؛ ولي خودش ميدونه كه اعتقاد نداشتن اون هيچ چيزي رو عوض نميكنه چون ادما عملاً دارن زندگي ميكنن و ميميرن.&lt;br /&gt;و اين يه نفري، سه روز پيش نامه ي عاشقانه اي را تنظيم كرد و براي پست ان از جعبه خارج شده و تا الان خبري از او در دست نميباشد. *^/|
          </body>
          <link>
             http://www.within-itself.com/?id=436
          </link>
          <date>
             Monday, June 30, 2008
           </date>
           <user>
             Rahila           
           </user>
        </item>
  
        <item>
          <title>Friday, June 27, 2008</title>
          <body>
             يه مريضي جديد گرفته بودم كاراييش جالب بود. از سر درد و تبش كه بگذريم، اينجوري بود كه: يه چيزي ميخوردي بعد اب هم ميخوردي و به كارات ميرسيدي، اونم هضم ميشد؛ بعد همين كه دراز ميكشيدي همه ي هضم شده و نشده شو بالا ميوردي.&lt;br /&gt;حيف شد... دوره اش هفت روزه بود؛ تموم شد.|
          </body>
          <link>
             http://www.within-itself.com/?id=435
          </link>
          <date>
             Friday, June 27, 2008
           </date>
           <user>
             Rahila           
           </user>
        </item>
  
        <item>
          <title>Wednesday, June 25, 2008</title>
          <body>
             - خوبي؟&lt;br /&gt;- مر&lt;I&gt;ث&lt;/I&gt;ي! 
          </body>
          <link>
             http://www.within-itself.com/?id=434
          </link>
          <date>
             Wednesday, June 25, 2008
           </date>
           <user>
             Rahila            
           </user>
        </item>
  
        <item>
          <title>Tuesday, June 03, 2008</title>
          <body>
             جو: ما اين جنگ رو باور نميكنيم. وختي تير خورديم و افتاديم صب ميكنيم تا دوربين از رومون رد بشه. بعد بلند ميشيم، خودمونو يه تكوني ميديم و ميريم  كه مزدمون رو بگيريم../&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رونوشت بدون اصل/ &lt;br /&gt;
          </body>
          <link>
             http://www.within-itself.com/?id=432
          </link>
          <date>
             Tuesday, June 03, 2008
           </date>
           <user>
             rahila           
           </user>
        </item>
  
        <item>
          <title>Sunday, May 18, 2008</title>
          <body>
             عمر او را آرام میکند و سلام و پیغام خدا را به او میرساند و دینارها را پیش او میگذارد. پیر از این همه لطف و بنده نوازی حق به خود می آید و زاری کنان ساز خود را به نشان توبه به زمین میزند و خرد میکند. عمر به او پند میدهد که گریه از گناهان گذشته نشان هستی و هوشیاری است و این خود گناهی دیگر است، باید به مقام نیستی و استغراق رفت و از خود فنا شد و خود را ندید. بدین سان پیر چنگی به دستگیری عمر از خواب غفلت بیدار میشود، از خود میمیرد و به جانی دیگر زنده میشود.
          </body>
          <link>
             http://www.within-itself.com/?id=431
          </link>
          <date>
             Sunday, May 18, 2008
           </date>
           <user>
             amir           
           </user>
        </item>
  
        <item>
          <title>Thursday, May 15, 2008</title>
          <body>
             فکرشو کن ادم برای تموم شدنم هیچی نداشته باشه/&lt;br /&gt;فکرشو کن -
          </body>
          <link>
             http://www.within-itself.com/?id=430
          </link>
          <date>
             Thursday, May 15, 2008
           </date>
           <user>
             rahila           
           </user>
        </item>
  
      </channel>
    </rss>  
  
